می خواهم خودم را بیابم

این روزا خیلی دلم میخواست منم یه زن موفق بشم و کاری رو بلد باشم که عاشقشم و توش حسابی موفق بشم، دلم میخواد اعتماد به نفسی داشته باشم که از لحاظ عاطفی محتاج هیچ کس نباشم، پارسال که میرفتم کلاس شنا واقعا روحیم عالی شد، تونستم کرال سینه رو تو کلاس عمومی یاد بگیرم و هر بار که شنا میکردم واقعا روحیم عوض میشد ولی با پیدا شدن یه کیست توی تخمدان چپم و اومدن تابستون دیگه شنا نمی کنم ، حالا تو فکرم که برم کلاس نقاشی، زبان و شایدم خیاطی ، شاید توی اینا موفق بشم، چند روز پیش عموی شوهرم از مکه اومد و ما برای شام رفتیم خونه عمو، برادر شوهر بدجنسم هم اومده بود، چقدر با دیدنش حالم بد میشه، همش سنگ این دو تا بچه های خواهر شوهرمو به سینه میزنه ولی خوب حس میکنم که کارش تظاهره و اون واقعا از هیچ کس جز خودش خوشش نمیاد، نمیدونم خدا میفهمه من چه احساسی دارم یا نه ، خوب میدونم که اگه فامیله شوهرم برام هر جا کم گذاشتند از حرفای این بوده ، از بس که مادی فکر میکنه، الان ۳ سال از ازدواجمون میگذره و برادرشوهرم هنوز ۱ کلمه هم با من حرف نزده، اما مهم نیست دیگه چون من میخوام از این به بعد سعی کنم فقط به چیزهای خوب و آدم های خوب فکر کنم و از خدا هم میخوام کمکم کنه این آدمو تحمل کنم، خلاصه شام رو خوردیم توی یه خونه که حیاط خیلی بزرگ و باصفایی داشت ، واقعا خیلی مزه میده خوردن یه شام خوشمزه توی هوای بهاری و توی حیاط با صفا و پر از سبزی و درخت و گل، حمید شیفت بود و با ما نیومد و من با مادرشوهرم اینا رفتم، فکر میکنم اگه آدم موفقی باشم دیگه هرگز برام مهم نیست که آدما به من توجه بکنند یا نه ولی نمیدونم از چه راهی برم که موفق بشم، دلم میخواست یه بار دیگه میرفتم ترکیه، یا یه کشور خارجی ولی هنوز شرایطش جور نشده، ۵ شنبه آش نذری دادم و، زن داییم اومده بود و مادرم ، البته بیشتر کاراشو مادرم کرد، بیچاره هم خونمو تمیز میکرد و هم آشپزی کرد، اسمشم این بود که من نذری دادم، بعد خواهر شوهر و مادرشوهرم اومدند بالا و همه آش خوردیمو برای همسایه ها هم بردم، بعد برا خاله های حمید، راستی پسرخاله حمید آقا بهروز داره میره آمریکا، اونجا زندگی کنه، خوش به حالش، خدا قسمت کنه منم از اینجا برم

+ نوشته شده در  هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:4  توسط عروس  |